X
تبلیغات
عکس و مطالب عاشقی


عکس و مطالب عاشقی

مطالب عاشقی

تو را چون بادبادک دوست دارم / مثال پول قلک دوست دارم

تو گفتی بچه ای ،  باشد ، ولی من / تورا قد لواشک دوست دارم . . . !

 

 

گلبولهای سفیدم فدای باکتری های وجودت

(پیامک پزشکی- بهداشتی !)

 

 

مگه من به تو اجازه دادم که بازم رفتی اون بالا ، هان !؟

بیا پایین ، زود باش ، آخه تو فقط ماه منی !

 

مفت خور عوضي از حلقومت در ميارم ازت شكايت ميكنم


.
.
.

دلمو دزديدي چرا پس نميدي؟

 


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391سـاعت 9:42 نويسنده k.a..m.y.a.r| |

 

* نشسته ام توی اتاق ٬ صدای مسنجر میاد ... مامان ِ .

- گل گلی٬ از اینکه اینجایی خیلی خوشحالیم.

روی لب هام لبخند می شینه. مامان من یه زن خجالتی ِ که هرچقدر در نوشتن ماهره ولی هیچ وقت نمی تونه احساساتش رو به زبون بیاره. شروع می کنیم به چت کردن. میگم بیا مثلا فکر کنیم که من هنوز اونجام. به یاد اون زمون ها.

من : خب چه خبرها؟ خوبید؟ بابا خوبه؟

مامان : نه خوب نیستیم. من  بابا  ولی الان که تو اینجایی ما  

 

 * بابا کلی گل محمدی آورده خونه. پهن کردیم وسط سالن. خونه بوی گل محمدی گرفته. تلفن زنگ میخوره٬ با من کار دارن. بابا تلفن به دست می بینه من مشغول گل ها هستم. با شوق و ذوق میگه عروس رفته گل بچینه .

 

* واسه روز زن٬ شب رفتیم خونه ی مامان بزرگم . شب که بر میگردیم می بینم یه دسته گل خیلی خیلی خوشگل روی تخت اتاقم هست. روش نوشته :  " امسال آقاتون پیشِت نیست. من به جاش واست گل خریدم. روزت مبارک. " می فهمم کار ِ داداش کوچیکه ست.

 

* زمان هایی که من خونه هستم٬ دگری خونه نیست و برعکس. درنتیجه شبها ساعت ۱۲ شب به وقت ایران تازه ما وقت می کنیم تا باهم صحبت کنیم و این صحبت کردن گاهی تا ساعت ۳-۴ صبح طول میکشه و خب صبح ها اگه کار نداشته باشم تا ظهر میخوابم!  اون روز خاله ام با خنده برگشت بهم گفت : خجالت نمیکشی تا ظهر خوابی؟ قبل از اینکه من جوابی بدم ٬ مامان گفت : چی کار به دخترم داری؟ اومده تعطیلات خونه ی بابا مامانش! دوباره برگرده خونه شون باید از هفت صبح پاشه و سرش شلوغ میشه. اینجا تا دلش میخواد میتونه بخوابه.

 

* ازونجا یه جور پانچ آوردم که با کاغذ گل درست می کنه. داریم با خانوم ِ داداشم گل درست می کنیم که بابام سر میرسه. ازمون می پرسه چی کار میکنید و بعد از شنیدن توضیحات٬ میخواد که بشینه کنارمون گل درست کنه. خب .. یه کم تعجب برانگیز ِ برامون ولی به روی خودمون نمیاریم. مامانم که از آشپزخونه میاد و بابا رو همراه با مشغول می بینه تعجبش رو بیان می کنه٬ بابا در جواب میگه : واسه عروسی یه دونه دخترم هرکاری باشه می کنم٬ از گل درست کردن بگیر تا گل ریختن سر و روشون. من طبق معمول لال مونی گرفتم و هیچ تشکری نمی تونم به زبون بیارم. بابایی که سریال های ماهواره ایی رو از دست نمیده٬ شب زودتر میره بخوابه. به دلیل سرگیجه! داداشم بامزه ادای بابا رو موقع پانچ کردن درمیاره و میگه انقدر که بابا سرعتی کار میکرد بنده خدا سرگیجه گرفت. خنده مون میگیره. ادامه میده : لابد الان هنوز هم توی تخت٬ دستش در حال پانچ کردن ِ و اداش رو درمیاره. من چشم هام از عشق خیس میشه.

* اینارو اول واسه دل خودم نوشتم و ذخیره کردم تا یادم بمونه. ولی با کمی تغییرات میذارم اینجا. واسه شماهایی که کنار مامان و بابا زندگی می کنید ولی قدردان ِ لحظات خوش بودن باهاشون نیستید. که بدونید یه روزی می رسه که دل تنگ عطر و بوی دست پخت مامان٬ دل تنگ خنده ها و چشم های ریز شده ی بابا از خنده ٬ دل تنگ آغوششون٬ میشید. حواستون باشه به روزها.

*******************

 

یادم میاد تموم اون روزای دبیرستانی که من تا نیمه های صبح می نشستم پای کامپیوتر و مامان در اتاق رو آروم باز میکرد و با یه پدرسوخته! تو هنوز بیداری! میخواست که برم بخوابم! گاهی وقتها لحن صداش عصبانی بود٬ گاهی وقت ها مهربونانه و گاهی وقت ها نگران! اون موقع ها اصلا ارتباط خوبی با کامپیوتر و اینترنت نداشت. هرچی گذشت کم کم بهتر شد. بهتر شد که٬ در این حد که شبا نمیومد یواشکی در اتاق رو باز کنه! در این حد که فردا صبحش منو به خاطر دیر بیدار شدن ملامت کنه ...

تا اینکه قرار شد من برم. با دگری رفتیم براش یه لپتاپ خریدیم و نشستم همه چیزا رو براش نوشتم. ایمیل نوشتن٬ عکس فرستادن٬ کپی کردن٬ عکس ذخیره کردن٬ فوروارد کردن ایمیل. یه دفتر شصت برگ پر کردم از هرچیزی که به نظرم مهم بود و نبود. آخر دفتر هم برداشتم یه لغت نامه ایی درست کردم از تمام ایموت آیکن های یاهو و امثال اون که وقتی واسش دو نقطه ستاره فرستادم بدونه که دارم می بوسمش.

اول ها فقط چت بود ٬ بعد شد فیسبوک٬ بعد شد اسکایپ و اُوو ٬ بعد شد وبلاگ نویسی٬ بعد شد گوگل ریدر. همه چی فیلتر بود٬ بهتر از من وارد بود به وی پی ان - زمان ما هنوز این چیزا اختراع نشده بود - با اون شرکتی که من قبلتر ازش اینترنت میگرفتم آشنا شده بود و اونها هم حسابی هوای مامان رو داشتن و من لذت می بردم از اینکه مامان هر روز کامنت هاش٬ حرفهاش پخته تر میشه. ردپای مقاله های دفاع از حقوق زنان٬ کمپین یه میلیون امضا همه رو تو نوشته ها و حرفهاش میدیدم. دلش خوش میشد به اینکه من عکس بذارم توی فیسبوک. به قول خودش بیاد منو از لابلای پیکسل عکس ها بو بکشه٬ نوازشم کنه. میاد اسکایپ و با دقت به من ِ خانوم خونه نگاه میکنه. هنوز باورش نشده که من غذا میپزم. هنوز دست پخت منو نخورده. نه من حرفی میزنم نه مامان بغضش میشکنه. شبها که حرف بزنیم بابا هم هست. من به چین و چروک صورت جفتشون خیره میشم. اینجور وقت ها بابا میگه کم با موهای سرت بازی کن. من وقتی کم حرف میشم٬ وقتی دل تنگ میشم٬ موهای سرم رو هی باز می کنم٬ هی می بندم. گاهی ازشون میخوام وبکم رو بچرخونن و خونه مون رو ببینم. کاسکوهام رو. خیلی وقتها مامانم میاردشون پای وبکم. منو نمیشناسن دیگه. شایدم مثل مامان و بابام هنوز عادت نکردن منو از لای پیکسل های ارسالی تشخیص بدن. 

روزها از کلاس به شوق دیدن مامان توی اون تصویری که هر دو دقیقه یه بار فریز میشه٬ میام خونه. بعضی وقتها تو دلم به خودم میگم تصور کن که مثلا قراره مامان راست راستکی بیاد خونه تون. سهم من از داشتن مامان و بابا الان همینِ فقط. بعد چطور میتونم بفهمم که همین اندک سهمم رو از گرمای آغوش پدر و مادر میخوان ازم بگیرن؟ چطور میتونم استتوس مامان تو فیسبوک که نوشته " به همه خبر بدید ٬ اینترنت چهارده روز دیگه قطعه " رو بخونم و خودم رو بزنم به اون راه که مامان اولین چیزی که بعد از خوندن این خبر به ذهنش رسیده٬ من نبودم. 

 اگه هر روز هم بخوام با خونه صحبت کنم - که امری ست محال و دیگه خودتون وضعیت وی پی ان ها و اینترنت تو ایران رو بهتر از من میدونید - از چهارده روز دیگه ٬ هیچ سهمی از مامان و بابام نخواهم داشت. تا کِی؟ نمیدونم ... دگری میگه همیشه یه راهی هست برای دور زدن و پیچوندن. ولی کسی نمیگه این همه سال اینترنت فیلتر بود تازه دو سه سال ِ که راه بی دردسری به اسم وی پی ان اومد. چند سال و با چقدر آزمون و خطا میشه اینترنت ملی رو دور زد؟

دلم گرفته. لعنت به شما ... لعنت به خودتون و هرچیز ملی دیگه ایی که باعث فصل کردن ِ نه وصل کردن.

 

ته نوشت : خیلی سعی کردم که ناله نکنم. ولی خب فکر کنم موفق نبودم.

ته نوشت ۲ : راجع پست قبل٬ یه آدرس بهم بگید که تو اینترنت ملی هم فیلتر نباشه٬ عکس ها رو اونجا آپلود کنم. لبیک دات کامی چیزی!!

********************

 

چندین و چند نوشته ی ثبت موقت دارم که منتشر نکردم٬ یا نشده یا نخواستم یا وقت نبوده تمومش کنم و خلاصه ... نشده دیگه! :)

دست و دلم به نوشتن نمیره. شاید یکی از دلایل تازه ش این باشه که هیچ چیز جدیدی نمی تونم به این وبلاگ اضافه کنم چون خیلی از دوست های جدید کشوری که الان توش دارم زندگی می کنم میدونن که من وبلاگ می نویسم و میدونم که سرچ کردن و بی نتیجه مونده٬ این میشه که دیگه دلم نمیخواد عکس خونه مون٬ عکس اولین ماشین مون٬ توضیحات روزهای خوش و ناخوشی که داریم رو اینجا قرار بدم.

همین میشه که فقط به همین اکتفا میکنم که همین الان به دگری می گفتم فکر کنم تا صبح انقدر برف بیاد که دیگه در پارکینگ باز نشه ماشین رو بیاریم بیرون! امسال اولین برف جدی و سنگین ما از دیشب شروع شده و هنوز بند نیومده. منظره های خیلی قشنگی ایجاد شدن. مخصوصا که خونه ت روبه روی یه جنگل کاج باشه و هی وسوسه بشی بری یه دونه از درخت ها رو بکَنی ٬با برف! بیاری جایگزین این درخت کریسمس مصنوعی وسط خونه کنی ....

راستی٬ امروز وقتی از کلاس اومدم کل جلوی خونه رو پارو کردم٬ همین میشه که الان جفت کتف هام میخوان بزنن بیرون! **********************************

    شب ها وقتی سایه ی نور شمع روی دیوار می لرزه و تو خوابِت برده٬ دست می کشم روی صورت ِ تو ... مطمئن شم اینا خواب نیست٬ رویا نیست و به یاد میارم تمام ِ اون شب ها و روزهایی رو که آرزوم بوده چنین لحظاتی.

 ***********************

تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 15:20 نويسنده k.a..m.y.a.r| |

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012

رومانسيه العشاق 2012


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 13:0 نويسنده k.a..m.y.a.r| |

نباشی دیوونه میشم . . . از غم دوریت بخدا ویرونه میشم

                 http://axgig.com/images/23982820523159478558.jpg

www.patoghkade.com | تصاویر جدید عاشقانه

www.patoghkade.com | تصاویر جدید عاشقانه

www.patoghkade.com | تصاویر جدید عاشقانه


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 12:55 نويسنده k.a..m.y.a.r| |

ادبیات عشق :

جذاب ترین کلمه : آشنائی

متین ترین کلمه : دوستی

آرام بخش ترین کلمه : محیت

پاک ترین کلمه : وجدان

تلخ ترین کلمه : تنهائی

زشت ترین کلمه : خیانت

سخت ترین کلمه جدائی

و زیباترین کلمه : تو . . .

*************************

به سه دوست صمیمی میگم که تحویلت نگیرن !

غم و حسرت و نتهائی . . .

****************************

امروز مرا بخوان که فردا دیر است / این خواب عجیب ما چه بی تعبیر است

فردا که ببینمت دگر عشقی نیست / فردا دل من از آشنائی سیر است . . .

****************************

ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود / دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او ز عشق من بی خبر است / ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود . . .

*********************************

نه یادم میکنی نه میروی یاد / به نیکی باد یادت ای پریزاد

مرا کردی تو ای دوست فراموش / فراموشی ست رسم آدمیزاد . . .

*************************************

هنوزم انتظار و انتظار است / هنوزم دل بی تو بی قرار است

هنوز خواب میبینم به شب ها / همان مردی که بر اسبی سوار است

همان مردی که جمعه آید روزی / همان مردی که پایان انتظار است . . .

*************************************

عشق یعنی با غم الفت داشتن / سوختن با درد نسبت داشتن

عشق در یک جمله یعنی انتظار / انتظار روز رجعت داشتن . . .

*******************************************

گفت بنویس میمانم ، نوشتم میروم ، این غلط املائی مرا ویران کرد

و حالا باید روزی 100 مرتبه از روی تنهائی بنویسم . . .

********************************************

گفتم که خدا مرادی بفرست / طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه یا مهدی / نذر گل نرگس ، صلواتی بفرست . . .

*********************************************

عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم

آنچه هرگز نرسد ، روز جدائی باشد . . .

***********************************

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم دل با که توان گفت که دلداری نیست

رو مداوای خود کن ای دل از جای دگر

کندر این شهر طبیب دل بیماری نیست . . .


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 12:30 نويسنده k.a..m.y.a.r| |

امروز شعر نخواهم نوشت...

دلتنگی مجال نمی دهد...

دلم دلتنگ پژمردگی گلبرگهای طلایی توست

گلبرگهایی که امروز هم تاری از آن را به یادگار برداشتم

همیشه چترهایم بارانی بوده اند امروز چشمهایم

همیشه بوسه هایم خیس بوده اند امروز سنگفرشهای قلبم

همیشه...

و من بی عطر نفسهای تو خاکستری خاموشم

و هیچگاه دوباره ردی از آتش و

رمقی برای گرم کردن دیده های بارانی تو نخواهم داشت

زائر چشمهای بارانی توام یاس من!

مگذار دیده ات خانقاه غم شود که دلم از شبنم دیده ات می لرزد

این بوسه خاکستری نیز فرش قرمز گونه های تو...

با عشق...

اما بی امید...



دنـیـای تـو رنـگارنـگ اسـت

و دنیـای مـن سیـاه

انـتـخـاب سـختـی نـیـست

یـک رنـگی
ِ مـن

بـه تـمام دنـیـایـت می ارزد ...

نیازی به انتقام نیست.....
فقط منتظر بمان..
آن ها که آزارت می دهند، سرانجام به خود آسیب می زنند.
و اگر بخت مدد کند،
خداوند اجازه می دهد... تماشاگرشان باشی

 


ادامـ ــه حرفایِ ما
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391سـاعت 12:9 نويسنده k.a..m.y.a.r| |